لا حول و لا قوه الا بالعشق

لا حول و لا قوه الا بالعشق

بسم الله

ن و القم و ما یسطرون.
.
.
قصد از نوشتن آرامش است..
.
جایی برای نوع دیگری از بودنم.

***حبـــــُّ الـحُســــــــــــــین***

محبوب ترین مطالب

چشم هات

سه شنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۳۲ ق.ظ

نگم از وروجک بازی هات!

داشتی میخوابیدی ها

چشمات نیمه باز بود

گذاشتمت زمین که قنداقت کنم

یکهو دیدم چشمات قد قابلمه بازه و تو اون صورت کپل گردت فقط حق مطلب در صورت خوردن چشماته که ادا میشه!

کارخونه تولید تف ات هم به راااه

دیگه نگم برات که چجوری از خیر قورت دادنت گذشتم و گذاشتم دوباره بخوابی!

به وقت دو ماه و بیست و دو روزگی

ازمایش

شنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۳۰ ق.ظ

بسم الله


حالا که شیرینی وجودت را بیش از پیش میچشم...



لطفی که کرده ای تو به من، مادرم نکرد...

دوشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۵۷ ق.ظ

یا رب

.

از تصویر دلخراش جیغ زدنت تو انستیتوپاستور تا بغض ترکیده ی من جلوی خانم های بخش اطلاعات، از گریه های تو, از درد پاهای کوچولوت... از بی قراری هات که گرسنه ای ولی نمیتونی شیر بخوری... از چشمای معصوم و نازت ک بی رمق منو نگاه میکنند.... از بغضی که چنگ انداخته به گلوی من ... فقط همش تو دلم میگم اگه محبت مادر به بچش انقدره که طاقت گریه هاشو نداره، اگه حد محبت مادر انقدره که بی تاب میشه، پس امامم چقدر شیعیانشو دوست داره؟ پس خدا چقدر به ما مهربونتر و دلسوز تره؟

از صبح تا الان مدام تو دلم میگم ای مهربان تر از پدر و مادرم، حسین.....حسین...حسین....

یا رب الحسین(ع)

جمعه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۴۴ ب.ظ


بگذار قبل از گفتن از روزهای اول بودنت و به دنیا امدنت اول از همه این حس خوب داغ و سوزاننده ام را ثبت کنم؛

وقتی شیرت میدهم و همزمان با فیلم های روز قدس لعن به قاتلین حضرت امیر و اباعبدالله میفرستم و با اشک نگاهت میکنم... وقتی شیخ حسین اسم حضرت رباب را می اورد و من مدام سفیدی زیر گلویت را میبینم و دلم میخواهد زار زار گریه کنم .......

چقدر امدن تو روح مرا صیقل داده، زینبم....

با امدنت قاعده ی عشق بهم خورد...

يكشنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۱۶ ب.ظ

بسم الله

چقدر دوست داشتم این شبها روبروی حرم ایستاده بودم. همانجایی که به عادت دل هربار برای عرض ارادت می ایستم و زیارت میخوانم و بلکم بیشتر وقتم را به نگاه کردن به ضریحتان میگذراندم.... چقدر دلم برای روضه ی حضرت علی اکبر این کربلای اخیرمان که همسرم در خیمه گاه خواند تنگ شده .... چقدر دلم میخواهد به چشم برهم زدنی پایین پا ایستاده بودم و در دلم رازهایم و دردلم هایم را به جوان رعنایت میگفتم حسین....

نمیدانم از کی بود که شوق محبت علی اکبرت در دلم جوانه زد و حالا انقدر برای میلاد گذشته اش خوشحالم که هنوز شعفم تمامی ندارد و انگار فقط با اشک ریختن کنار ضریحت این بی قراری ام کمی به ارامش تبدیل میشود.

جوانی ام را بیمه ی خودت کن علی اکبر ارباب...

مطمئنم جوانی ای که نذر نگاه تو و بیمه ی تو شود بی فایده هدر نمیرود. جوانی ام را دریاب جگرگوشه ی ارباب... جوان ارباب... 

شما از نسل این خانواده اید که دهمین تان میفرمایند هرگاه حاجتی داشتید لب هایتان را تکان دهید و از ما بخواهید... فاصله ی ما و شما به قدر همین تکان دادن لب هاست برای ذکر حاجت....

یا ابالحسن...

صل الله علیک.. 

سراب

جمعه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۲:۳۲ ق.ظ

بسم الله

کاش میدونستم اینجا که وایسادم، تا اینجای راه که اومدم ازم راضی هستی یا نه. کاش میدونستم قراره ازم چی بسازی. کاش میدونستم بعد هر امتحان رو پله چندم تقرب به تو ام. کاش ظرف وجودم برای امتحان دادن مقابل تو قد یه سردرد کم و کوچیک بود. کاش خیلی حقایق، خیلی از لذت های ناب، خیلی از واقعیت ها، خیلی از وظایف، خیلی از نوشته ها، خیلی از صوت ها و سخنرانی ها رو نشونم نمیدادی که الان به این حس نرسم. کاش مثل یه لاکپشت تو دورترین جزیره از اتفاقات عالم سرم تو لاک خودم بود و از همه چی بی خبر بودم. کاش هیچی از دنیا و زندگی نمیدوستم و بعد این دنیا سوال جوابم سخت نمیشد. کاش تو به بی لیاقتی من نگاه نمیکردی، به نمازصبح های دیروقتم نگاه نمیکردی، کاش بیش از این چشم از خطاهایم برمیداشتی و ذره ای از نتیجه ی در پرده ی امتحاناتت را نشانم میدادی،کاش دل خسته ام را کمی التیام می بخشیدی، کاش به بی پناهی ام به بی کسی ام رحم کنی. کاش حرفی را دردهان بنده ای از خوبانت میگذاشتی و به قلبم نشانه میرفتی. کاش حالا که قرار است هرکسی را از نقطه حساس و نقطه ضعفش امتحان کنی، توان و انگیزه بیش از قبل بهش میدادی. کاش میشد شبانه روزی نبود. نه برای خودت نه برای هیچ کس دیگر نمی بودیم. شبانه روزی را نیست میشدیم. محو. بدون اثر وجودی. کاش حداقل مطمئن بودم یا دست کم گمان زیاد داشتم که تا اینجای راه را مورد رضایت تو برخورد کردم. در امتحاناتت رفوزه نشده ام. 

بیا به قلبم بگو اینده از این سیاهی که برای خودم ساخته ام روشن تر است. بیا و رضایت قلبی و لبخند عمییییق رو به چهرم بنشان...

ارحم

ارحم

ارحم عبدک الضعیف....المسکین..

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

دوشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۲۳ ق.ظ

همینکه با وجود حجم زیاااد ناراحتی ام، دلم برایت پر میزند و تحمل دوری ات را ندارم، نشانه زیاد شدن دلبستگی ام به توست....

چه دلبستگی شیرین تری از این که رشد نهال عشق رو تو وجودمون میبینم...


مادرانه

يكشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۵۰ ق.ظ

یا سلام

دخترکم!

از روزهای سخت و اسان،تلخ و شیرین، اتفاقات و روزهای به یادماندنی برایت بگویم؟ 

میترسم نگفتنشان باعث محو شدنشان هم بشود!

پس بیا تا برایت بگویم از اولین روز مادری که تکان هایت مرا بیش از پیش به عرصه ی مادری روانه میکرد!

از وفات خانم ام البنین برایت بگویم که چقدرررر آرزوها پشت تاسی به این بانو برایم جاخوش کرده است...

اصلا بیا از جنس خودت بگویم برایت! 

از اینکه با ورودت قرار است درهای عالم برایمان باز شود...

تو که پاکی و لایق بهترین عاقبت ها

تو برای مادرت دعا کن...

.

.

پ ن: نصف شبها همیشه حس نوشتن گل میکند!

از خودصبح فقط منتظرم شب بشود...

سه شنبه, ۵ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۳۹ ق.ظ

یه گوشه دلت می ترسه. این ترس از همه چی بدتره. ترس از دست دادن طراوتهایی که زحمت کشیده بودیم براش.


.

.

تا پتو را بکشم روی سرم گریه کنم..

لالایی..

سه شنبه, ۵ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۲۸ ق.ظ
در هیاهوی روزمرگی و مشغولیت های بی مصرف صفحات مجازی سهم این خانه از کلمات من شده زمان هایی که جز نوشتن التیامی نمی بینم...
.
.
هندزفری رو میذارم تو گوشم و بجای شب یلدای معتمدی مسیرم عوض میشه .. بچه ها تو گروه دنبال لالایی میگردن که زینب یهو لالایی شب هفتم میثم رو میذاره... دل دل نمیکنم زیاد و میذارم تا پخش شه... میگه انقد گوش کنید تا برای بچه هاتون بخونید از حفظ... 
چی میتونه التیام این دل باشه جز روضه.. چی میتونه تو رو ببردت بغل بغل خدا که دلت قرص بشه بهش..
.
.
بعد دوسال از زندگی خوب برام ثابت شده که سخت ترین روزهاهم بالاخره میگذرن و هیچ چیز نمیتونه زن و مرد رو از هم جدا کنه ... اما بعضی روزها رو فقط باید بگذرونی تا موعد رسیدگی به اوضاع برسه... حتی همینکه میدونی تموم میشه هر اوضاعی کار رو سخت تر میکنه... انتظار رو سخت تر میکنه... اینکه "حالا چی میشه بعدش؟" رو سخت تر میکنه... مرور خاطرات رو طاقت فرسا تر میکنه.. اصلا خاصیت دلبستگی همینه.. نمیتونی با خودت مساوی باشی. یه دلت میگه بخاطر بسپار و فکرکن تا باید چیکارکنی که بهترین تصمیم رو بگیری یه دلت میره روی اسمش وایمیسه و بغض از سر صبحتو خالی میکنه. یه گوشه دلت می ترسه... این ترس از همه چی بدتره. یه دلت همش یاد خنده هاتونه یه دلت میگه آبی که ریخته چمع نمیشه... نمیشه تعریفش کرد نمیشه از دلتنگی همزمان و فشار روحی سختی پیش رو گفت..نمیشه خیلی چیزهارو به راحتی تعریف کرد. فقط باید مهلت داد تا بگذره.
یه جایی خسته میشم و میگم گور بابای همه چی مگه زندگی چقدر ارزش این لحظات رو داره که اینهمه آدم پاش بسوزن.........
یه جا میگم باید زندگی رو ساخت
یه جا میگم چرا نمیشه طبق اون مدلی که خدای بالای سرم میگه همه جا رفتارکنیم... چرا یه اجبارهایی ما رو برعکس میکنن..
یه جا میگم کاش الان فقط من و تو وسط بودیم نه کسایی که مدیونشونیم..

از یه موقعی که مجبوری بغض هاتو هی قورت بدی دیگه موفق نمیشی و نزدیکترین هات به خوبی متوجهت میشن و میخوای حالا که فهمیدن بری به حالت برسی. 
میام تو اتاق که تنها باشم.
سعی میکنم بخوابم.
هوا دلش گرفته.
یهو صدای باد میاد. صدای بهم خوردن برگ درختا. پنجره مو بازکردم از ساعت قبل. هنوز بارون نگرفته. اما برای من صدای نازک باد و بهم خوردن برگ ها هم میتونه مثل آغوشی که نیست عمل کنه. میتونه بغض های سر شبمو خالی کنه...
.
.
امشبم با روضه ی علی ه شش ماه ی تو تموم شد ارباب..

گوشه چشمی نگاهی...