لا حول و لا قوه الا بالعشق

لا حول و لا قوه الا بالعشق

بسم الله

ن و القم و ما یسطرون.
.
.
قصد از نوشتن آرامش است..
.
جایی برای نوع دیگری از بودنم.

***حبـــــُّ الـحُســــــــــــــین***

آخرین مطالب

از خودصبح فقط منتظرم شب بشود...

سه شنبه, ۵ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۳۹ ق.ظ

یه گوشه دلت می ترسه. این ترس از همه چی بدتره. ترس از دست دادن طراوتهایی که زحمت کشیده بودیم براش.


.

.

تا پتو را بکشم روی سرم گریه کنم..

لالایی..

سه شنبه, ۵ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۲۸ ق.ظ
در هیاهوی روزمرگی و مشغولیت های بی مصرف صفحات مجازی سهم این خانه از کلمات من شده زمان هایی که جز نوشتن التیامی نمی بینم...
.
.
هندزفری رو میذارم تو گوشم و بجای شب یلدای معتمدی مسیرم عوض میشه .. بچه ها تو گروه دنبال لالایی میگردن که زینب یهو لالایی شب هفتم میثم رو میذاره... دل دل نمیکنم زیاد و میذارم تا پخش شه... میگه انقد گوش کنید تا برای بچه هاتون بخونید از حفظ... 
چی میتونه التیام این دل باشه جز روضه.. چی میتونه تو رو ببردت بغل بغل خدا که دلت قرص بشه بهش..
.
.
بعد دوسال از زندگی خوب برام ثابت شده که سخت ترین روزهاهم بالاخره میگذرن و هیچ چیز نمیتونه زن و مرد رو از هم جدا کنه ... اما بعضی روزها رو فقط باید بگذرونی تا موعد رسیدگی به اوضاع برسه... حتی همینکه میدونی تموم میشه هر اوضاعی کار رو سخت تر میکنه... انتظار رو سخت تر میکنه... اینکه "حالا چی میشه بعدش؟" رو سخت تر میکنه... مرور خاطرات رو طاقت فرسا تر میکنه.. اصلا خاصیت دلبستگی همینه.. نمیتونی با خودت مساوی باشی. یه دلت میگه بخاطر بسپار و فکرکن تا باید چیکارکنی که بهترین تصمیم رو بگیری یه دلت میره روی اسمش وایمیسه و بغض از سر صبحتو خالی میکنه. یه گوشه دلت می ترسه... این ترس از همه چی بدتره. یه دلت همش یاد خنده هاتونه یه دلت میگه آبی که ریخته چمع نمیشه... نمیشه تعریفش کرد نمیشه از دلتنگی همزمان و فشار روحی سختی پیش رو گفت..نمیشه خیلی چیزهارو به راحتی تعریف کرد. فقط باید مهلت داد تا بگذره.
یه جایی خسته میشم و میگم گور بابای همه چی مگه زندگی چقدر ارزش این لحظات رو داره که اینهمه آدم پاش بسوزن.........
یه جا میگم باید زندگی رو ساخت
یه جا میگم چرا نمیشه طبق اون مدلی که خدای بالای سرم میگه همه جا رفتارکنیم... چرا یه اجبارهایی ما رو برعکس میکنن..
یه جا میگم کاش الان فقط من و تو وسط بودیم نه کسایی که مدیونشونیم..

از یه موقعی که مجبوری بغض هاتو هی قورت بدی دیگه موفق نمیشی و نزدیکترین هات به خوبی متوجهت میشن و میخوای حالا که فهمیدن بری به حالت برسی. 
میام تو اتاق که تنها باشم.
سعی میکنم بخوابم.
هوا دلش گرفته.
یهو صدای باد میاد. صدای بهم خوردن برگ درختا. پنجره مو بازکردم از ساعت قبل. هنوز بارون نگرفته. اما برای من صدای نازک باد و بهم خوردن برگ ها هم میتونه مثل آغوشی که نیست عمل کنه. میتونه بغض های سر شبمو خالی کنه...
.
.
امشبم با روضه ی علی ه شش ماه ی تو تموم شد ارباب..

گوشه چشمی نگاهی...

حسین جانم...

شنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۱۲ ب.ظ

گدای بی سر و پا را چه به بارگاه شما ارباب...

.

.

پر از بغضی ام که باید در حرمت دفن شود...

دفن.

امیری حسین..

سه شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۴۶ ب.ظ

نگاهی به من کن ای ارباب...

.

کی قراره این کابوس ها و آشفتگی های تموم بشن و به یقین برسم...

.

نگران برای فردا نسلی که میخواد مادرش من سر تا پا کلافگی باشه...

.

.

ارحم شده ضعفی...

گرمای بی ملاحظه ی بادم

پنجشنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۰۶ ب.ظ

یه جاییم میرسه دیگه حالت بهم میخوره از یه سری عواطفی که داری و ادم هایی که پشیزی براشون عواطف روزای خوب گذشته اهمیت نداره. ادمایی که بهترین روزاتو باهاشون ساخته بودی حالا به راحتی میگذرن ازت. از حال خوبت کنارشون. میگذرن چون معتقدن گذشته مال گذشته س و الان دغدغه ها فرق کرده!

خاک بر سر کنن دغدغه هایی که ما رو از دوران خوش و خاطرات ناب میخوان جدا کنن به ترس و استرس و برنامه های اینده ی نامعلوم!

کاش میتونستم نادیده بگیرم عواطفم رو؛ ولی خداروشکر که حداقل با نوشتنشون پرتشون نمیکنم تو زباله دان حافظم..


*.....ناراحت از گلایه ی شمشادم، جمع تضاد، زنده  ی مردادم، در من شروع ، نقطه ی پایان بود....

برقعی

بودنت

پنجشنبه, ۸ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۵۷ ق.ظ
نگاهت می کنم. از موهای سفیدت تا نوک انگشتان پا. چقدر قیمت دارند این لحظات؟ چقدر قیمت دارد بوسیدن دستانت؟ آرامش ات که سر سجاده با چادر گل قرمزی قشنگی که فقط تو را شکل مامان ها می کند ... چقدر نگاهت کنم و ذخیره کنم حس خوب بودنت را. دیروز بی شک یکی از بهترین و شاداب ترین روزهای زندگی من بود. روزی که از صحنه ی تلخ لباس بیمارستانی و سرم توی دستت خلاص شدی. خلاص شدیم. راستش را بخواهی برای ما سخـــت تــر بود دیدنت توی آن وضعیت. وقتی زهره با حال پریشان امد بالای سرت و با گریه افتاد روی صورتت و دستانت...
مجال نیست بیشتر بگویم.
خدایا شکرتـــ...

نفس

دوشنبه, ۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۵۰ ب.ظ

هو النور 

فکر می کنم به این سی و خورده ای سالی که همه جور مراقبت کردی ازمون. چقد برای ازدواج تک تک مون، درس خوندمون، چقد بهمون میکفتی نماز اول وقت... تا تبت میره بالا دل من میریزه. مگه مرگ با اطلاع قبلی میاد؟ مگه مرگ فقط برای همسایه ست؟ با خودم میگم نکنه من شاهد نبودنش بشم...خدایا کاش میشد من زودتر برم و نبینم این روزاتو... مامان هیچ وقت یادم نمیاد آنقدر مریض دیده باشمت... همیشه هم مریضی های ما رو دست کم می گرفتی برای همینم تا 22 سالگیم دکتر رفتنم به انگشت های دست میرسه! حالا پاشو دوباره سر به سر نوه های بذار، پاشو دوباره سرحال باش...میدونم خوب میشی به اذن خدا میدونم که این یه هشدار بود برامون...ولی به قول پناهیان بالاخره چی....بالاخره یه روزی میاد که یکی یکی میریم... کاش میشد فانی شدنی در کار نبود. انتظار آخرت رو کشیدن سخته، اینکه قرار باشه دیدن های این دنیا فانی باشه و  مقطعی...چقدر دلبستگی سخت میشه با این حساب...البته که آدم خاصیت فراموش کردن داره، آدم ها بالاخره با نبود هم کنار میان  .ولی مامان چقدر سخته... دیشب با بغض فکر می کردم به اینکه حالا حالا ها باید عمر با عزت کنی و بچه های منو ببینی تازه...زوده مامانی برات....از یه چیزی خوشحالی برات، اینکه انقد برای خودت کوله بار گرفتی که دل آدم خوش باشه.... دکتر گفت خدا بهمون رحم کرد....خدایا به قلب هامون رحم کرد....الهی شکر.....

انا عبدک الضعیف...

پنجشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۵:۴۸ ب.ظ

لحظه های جهنمی زندگی تمام نمیشن به این سادگی ها،

بلکه از حالتی به حالت دیگر تبدیل میشن.


و ی ر ا ن ی

سه شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۲۴ ق.ظ

با فاصله ای امن که آسیب نبینی 

بنشین و فقط شاهد ویرانی من باش...

با کیفی که بر دوشت بود

شنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۱۱ ب.ظ

حس کردم آمدی، جلوی من نادان سرکش ایستادی، درست مثل عکس معروفت، با کیفی که روی دوشت بود، اما نقطه مهم آنجا بود که نگاهت جرات سر بالا کردن به ادم نمی داد. نگاهی از جنس چه بر سرت آمده؟ نگاهی با معنای... نمیتوانم از پس معنایش بربیایم. نگاهی بود سخت نافذ، سخت نافذ، سخت نافذ...