لا حول و لا قوه الا بالعشق

لا حول و لا قوه الا بالعشق

بسم الله

ن و القم و ما یسطرون.
.
.
قصد از نوشتن آرامش است..
.
جایی برای نوع دیگری از بودنم.

***حبـــــُّ الـحُســــــــــــــین***

آخرین مطالب

مادرانگی ١

پنجشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۴۶ ب.ظ

یا نور

نمیتونی بفهمی چه حسی دارم بهت تا وقتی خودت به وقتش یه عسل خدا بذاره تو دامنت. مامان باباهامون راست میگفتن تا مامان بابا نشید نمیدونید. تو اوج خستگی از شب نخوابیدنم و تب کردنت صبح که باباجون در نبود بابا حسینت رفت برات قطره استامینوفن خرید و حال خودشم بد بود نتونستم برم بی تفاوت بخوابم. روغن برداشتم کمرشو با دستای بی جونم ماساژ دادم، انقدی که با هر "اخیش" گفتنش جون میگرفت دستهام. باباجون دعام کرد، دعا کرد حال تو تا ظهر بهتر بشه.ومنم مطمئن بودم به اجابت دعاش. زینب تو نمیدونی مامان جون چقد صبور و محکمه. نمیدونی چون روزای جنگ رو ندیدی، منم ندیدم. ولی شنیدم با دوتا بچه ی شیره به شیره یعنی خاله و دایی ت، در نبود باباجون تو اون خونه ای که اطرافش بر بیابون بود سر و کله میزد تو مریضی هاشون. تو آژیر خطر های اون زمان. مامان تو اون شرایط مرد شد. شجاع شد. منم خیلی دل نازک بودم و هستم مامانی! امشب دیگه میخواستم خجالت رو بذارم کنار و گریه کنم برات. دلم تنگ خنده هات شده. بخند جان مادر. شیطونی کن نفس مامان. ازون خنده هایی که سرتو میندازی پایین دستتو میاری جلوی صورتت.

خواستم خودمو بریزم بیرون ولی مامان جون مثل همیشه سعی میکرد با بازی حواست رو پرت کنه و محکم باشه خودش. مامان جون به اندازه ی سه تا بچه سختی هاشو کشیده. دلم قرص شد. فهمیدم حالا که مادر شدم باید انقدر محکم بلشم و مطمئن به لطف خدا که تو رو توی دریای وسیع آرامش آغوشم غرق کنم. 

از خدا که پنهون نبست از تو چه پنهون مامان... همش یاد سه ساله ی ارباب میفتم تو مریضی هات... همه دارن نوازشت میکنن جان مادر..... بمیرم برای دل صاحب اسمت..... 

دریاب...

دوشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۷، ۰۱:۱۲ ق.ظ

امشب شب سختی بود برای من. شاید برای تو هم. برای من که باید اشک گوشه ی چشمت را پاک میکردم و تحمل. برای تو که سفره ی دلت را باز کردی. برای دلم....

حتم دارم که با این طینت پاک، عاقبت بخیر خواهی شد. اگر ارباب نظر کند... اگر اگر اگر خودت هم بخواهی ...


چشم هات

سه شنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۳۲ ق.ظ

نگم از وروجک بازی هات!

داشتی میخوابیدی ها

چشمات نیمه باز بود

گذاشتمت زمین که قنداقت کنم

یکهو دیدم چشمات قد قابلمه بازه و تو اون صورت کپل گردت فقط حق مطلب در صورت خوردن چشماته که ادا میشه!

کارخونه تولید تف ات هم به راااه

دیگه نگم برات که چجوری از خیر قورت دادنت گذشتم و گذاشتم دوباره بخوابی!

به وقت دو ماه و بیست و دو روزگی

ازمایش

شنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۳۰ ق.ظ

بسم الله


حالا که شیرینی وجودت را بیش از پیش میچشم...



لطفی که کرده ای تو به من، مادرم نکرد...

دوشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۵۷ ق.ظ

یا رب

.

از تصویر دلخراش جیغ زدنت تو انستیتوپاستور تا بغض ترکیده ی من جلوی خانم های بخش اطلاعات، از گریه های تو, از درد پاهای کوچولوت... از بی قراری هات که گرسنه ای ولی نمیتونی شیر بخوری... از چشمای معصوم و نازت ک بی رمق منو نگاه میکنند.... از بغضی که چنگ انداخته به گلوی من ... فقط همش تو دلم میگم اگه محبت مادر به بچش انقدره که طاقت گریه هاشو نداره، اگه حد محبت مادر انقدره که بی تاب میشه، پس امامم چقدر شیعیانشو دوست داره؟ پس خدا چقدر به ما مهربونتر و دلسوز تره؟

از صبح تا الان مدام تو دلم میگم ای مهربان تر از پدر و مادرم، حسین.....حسین...حسین....

یا رب الحسین(ع)

جمعه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۴۴ ب.ظ


بگذار قبل از گفتن از روزهای اول بودنت و به دنیا امدنت اول از همه این حس خوب داغ و سوزاننده ام را ثبت کنم؛

وقتی شیرت میدهم و همزمان با فیلم های روز قدس لعن به قاتلین حضرت امیر و اباعبدالله میفرستم و با اشک نگاهت میکنم... وقتی شیخ حسین اسم حضرت رباب را می اورد و من مدام سفیدی زیر گلویت را میبینم و دلم میخواهد زار زار گریه کنم .......

چقدر امدن تو روح مرا صیقل داده، زینبم....

با امدنت قاعده ی عشق بهم خورد...

يكشنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۱۶ ب.ظ

بسم الله

چقدر دوست داشتم این شبها روبروی حرم ایستاده بودم. همانجایی که به عادت دل هربار برای عرض ارادت می ایستم و زیارت میخوانم و بلکم بیشتر وقتم را به نگاه کردن به ضریحتان میگذراندم.... چقدر دلم برای روضه ی حضرت علی اکبر این کربلای اخیرمان که همسرم در خیمه گاه خواند تنگ شده .... چقدر دلم میخواهد به چشم برهم زدنی پایین پا ایستاده بودم و در دلم رازهایم و دردلم هایم را به جوان رعنایت میگفتم حسین....

نمیدانم از کی بود که شوق محبت علی اکبرت در دلم جوانه زد و حالا انقدر برای میلاد گذشته اش خوشحالم که هنوز شعفم تمامی ندارد و انگار فقط با اشک ریختن کنار ضریحت این بی قراری ام کمی به ارامش تبدیل میشود.

جوانی ام را بیمه ی خودت کن علی اکبر ارباب...

مطمئنم جوانی ای که نذر نگاه تو و بیمه ی تو شود بی فایده هدر نمیرود. جوانی ام را دریاب جگرگوشه ی ارباب... جوان ارباب... 

شما از نسل این خانواده اید که دهمین تان میفرمایند هرگاه حاجتی داشتید لب هایتان را تکان دهید و از ما بخواهید... فاصله ی ما و شما به قدر همین تکان دادن لب هاست برای ذکر حاجت....

یا ابالحسن...

صل الله علیک.. 

سراب

جمعه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۲:۳۲ ق.ظ

بسم الله

کاش میدونستم اینجا که وایسادم، تا اینجای راه که اومدم ازم راضی هستی یا نه. کاش میدونستم قراره ازم چی بسازی. کاش میدونستم بعد هر امتحان رو پله چندم تقرب به تو ام. کاش ظرف وجودم برای امتحان دادن مقابل تو قد یه سردرد کم و کوچیک بود. کاش خیلی حقایق، خیلی از لذت های ناب، خیلی از واقعیت ها، خیلی از وظایف، خیلی از نوشته ها، خیلی از صوت ها و سخنرانی ها رو نشونم نمیدادی که الان به این حس نرسم. کاش مثل یه لاکپشت تو دورترین جزیره از اتفاقات عالم سرم تو لاک خودم بود و از همه چی بی خبر بودم. کاش هیچی از دنیا و زندگی نمیدوستم و بعد این دنیا سوال جوابم سخت نمیشد. کاش تو به بی لیاقتی من نگاه نمیکردی، به نمازصبح های دیروقتم نگاه نمیکردی، کاش بیش از این چشم از خطاهایم برمیداشتی و ذره ای از نتیجه ی در پرده ی امتحاناتت را نشانم میدادی،کاش دل خسته ام را کمی التیام می بخشیدی، کاش به بی پناهی ام به بی کسی ام رحم کنی. کاش حرفی را دردهان بنده ای از خوبانت میگذاشتی و به قلبم نشانه میرفتی. کاش حالا که قرار است هرکسی را از نقطه حساس و نقطه ضعفش امتحان کنی، توان و انگیزه بیش از قبل بهش میدادی. کاش میشد شبانه روزی نبود. نه برای خودت نه برای هیچ کس دیگر نمی بودیم. شبانه روزی را نیست میشدیم. محو. بدون اثر وجودی. کاش حداقل مطمئن بودم یا دست کم گمان زیاد داشتم که تا اینجای راه را مورد رضایت تو برخورد کردم. در امتحاناتت رفوزه نشده ام. 

بیا به قلبم بگو اینده از این سیاهی که برای خودم ساخته ام روشن تر است. بیا و رضایت قلبی و لبخند عمییییق رو به چهرم بنشان...

ارحم

ارحم

ارحم عبدک الضعیف....المسکین..

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

دوشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۲۳ ق.ظ

همینکه با وجود حجم زیاااد ناراحتی ام، دلم برایت پر میزند و تحمل دوری ات را ندارم، نشانه زیاد شدن دلبستگی ام به توست....

چه دلبستگی شیرین تری از این که رشد نهال عشق رو تو وجودمون میبینم...


مادرانه

يكشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۵۰ ق.ظ

یا سلام

دخترکم!

از روزهای سخت و اسان،تلخ و شیرین، اتفاقات و روزهای به یادماندنی برایت بگویم؟ 

میترسم نگفتنشان باعث محو شدنشان هم بشود!

پس بیا تا برایت بگویم از اولین روز مادری که تکان هایت مرا بیش از پیش به عرصه ی مادری روانه میکرد!

از وفات خانم ام البنین برایت بگویم که چقدرررر آرزوها پشت تاسی به این بانو برایم جاخوش کرده است...

اصلا بیا از جنس خودت بگویم برایت! 

از اینکه با ورودت قرار است درهای عالم برایمان باز شود...

تو که پاکی و لایق بهترین عاقبت ها

تو برای مادرت دعا کن...

.

.

پ ن: نصف شبها همیشه حس نوشتن گل میکند!