لا حول و لا قوه الا بالعشق

لا حول و لا قوه الا بالعشق

بسم الله

ن و القم و ما یسطرون.
.
.
قصد از نوشتن آرامش است..
.
جایی برای نوع دیگری از بودنم.

***حبـــــُّ الـحُســــــــــــــین***

۸ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

باران...

چهارشنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۱:۱۶ ق.ظ

انگار که از اول عقدمان باران عهد کرده شب هایی ببارد که ما کنار هم نیستیم...


همه کس و کار منی....علمدار...

يكشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۲:۳۷ ق.ظ

معجزه ی امشب باید یادم بماند...

عرق ترس، لرزش، ذکر های مداوم یا ابالفضل.....

همه کس و کار منی علم دار....علم دار...علم دار...

الحمدلله...

زهر مرض گرفته!

يكشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۲:۳۲ ق.ظ

اینکه وقت نوشتنم را به ساخت پاورپوینت بی هدف استاد اختصاص دادم و لذت شب را نبردم و در اخر دستم بجای گزینه اوکی، کنسل را  کلیک می کند بسیار داغانم!

عکس العمل برداشتن عینک بصورت وحشیانه از چشم هام و فرو بردن انگشتام توی موهام و یک دراز کش عمیق!

حالم خوبه

شنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۷:۱۷ ب.ظ

مرز بین احساس خوشبختی و یا بدبختی، تنها نحوه ی فکر کردن ماست.

صورتِ ما

چهارشنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۹:۰۱ ب.ظ

ما همیشه

یک نفر را پشت صورتمان داریم

که بریده از دنیا

می خواهد برود

فرار کند اما 

لباسش هر بار گیر می کند به پوست و

لبمان

طوری که آدم ها خیال می کنند 

داریم می خندیم... 


#رسول_ادهمی

از چه تو بیمار شدی؟

چهارشنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۸:۵۸ ب.ظ

بیا دل، بیا چمدان را برداریم چند. روزی برویم و نباشیم

هیچ جا

جایی که هیچ کس ما را نشناسد می شود هیچ جا دیگر! 

-باشد عقل! راستی...، تو...؟ سفر؟ 

دوست ندارم به یقین برسد فکرم در مورد سیر نزولی تو!

دیگر دارم به تنهایی تو واقف می شوم، بیا برویم، باقی حرف ها برای ادامه راه...

-اما بی خداحافظی؟ 

وقتی کسی نیست که...

-مطمئنی؟ 

به خدای بالای سرم بله؛ 

-چقدر کوتاه...

تو هم جای من بودی همین می شدی،  اصلا زبانت را هم می بریدی چه برسد به کلام گویی..

- من که اگر....

میدانم که زبان تو هم اگر بسته شود از ما هیچ نمی ماند، خوب هست که زبانت باز است

-تا کی؟

تا وقتی که این سر درد لعنتی و این زبان بسته و این خستگی و این کم امیدی بهتر شود؛ تا وقتی که.... شاید تا هیچ وقت...

.

.

.

.

کاش می شد که همه ی این ها به واقعیت بپیوندد.

خانوم کوچولو!  تو یه زن 21 ساله ای حالا...

یا آه و یا رحمان...

اشفتگی

سه شنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۳:۳۰ ب.ظ

بغض های پیاپی ام را سر موضوعات بیهوده از نظر جمع می خورم، می نشینم گوشه هیات در دلم می گویم مگه قرار نبود من دیگه نیام.

این ترم تمرین خوبی برای فهمیدن توانایی روحی و جسمیم بود، انگار از فشار درس ها و کارهایی روی هم مانده و استرس کارورزی اعصابم راحت نبود.

اینو سحر می گفت.

با بسم الله حسین، انگار کوه اشک در دلم چمباتمه زده بود که حالا فروریخته.

باز این آدم ها بی توجه به بقیه کولر را بخاطر سرد بودن خودشان خاموش کردند، وسط سینه زنی و روضه حالم خفه میشود از نفس تنگی.

وسط سخنرانی بی مهابا "خب حالا" یی میگم و خنده ی مریم و سحر به دنبالش..

همه بار ها را می خواهم باهم بلند کنم شاید 

شاید خسته شدم از دو ماه و بیشتر ندیدن نزدیک ترین رفیق هام

همه ی این شاید ها

نکند شیطان رفته داخل قلبم

...

نکند..



تو باشی و مرا غم ببرد؟...!

يكشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۹:۲۸ ب.ظ

بگذار تمام مزخرفات و هجویات ذهنم را به همان زباله دان تاریخ بسپارم! 
خریت محض است که این همه محبت را نبینم...
که نفهمم ا م ت ح ا ن یعنی چی...؟

.

من عرف نفسه فقد عرف ربه..