لا حول و لا قوه الا بالعشق

لا حول و لا قوه الا بالعشق

بسم الله

ن و القم و ما یسطرون.
.
.
قصد از نوشتن آرامش است..
.
جایی برای نوع دیگری از بودنم.

***حبـــــُّ الـحُســــــــــــــین***

محبوب ترین مطالب

۷ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

فتصدق علینا حسین جان...

چهارشنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۰۶ ق.ظ

هو الکریم

اول شام که تلفنش زنگ میخورد یک ربعی حرف میزند و ابراز شرمندگی و بعد هم به نظر من به لطف لباس روحانیت در قالب یک روحانی انا لله و انا الیه راجعون را به کسی که پشت تلفن است می گوید. تلفن را قطع می کند و می گوید پدرخانم فلان دوستمان بود. قرار بود شنبه بروند کربلا، دیشب می رود خانه و حالم بد است حالم بد است گویان، اورژانس می اید بالاسرش و همانجا اشهد می خواند و والسلام. عازم دیار ابدیت می شود. دوستش نمی دانست که فوت شده، در خواب می بیندش که کجایی؟ می گوید کربلا آمدم دیگر...

نه او را می شناسم و نه حتی به این دایی روحانی ام علاقه ی خاصی دارم اما شنیدن خبر فوت این مرد غریبه بغض میندازد به گلویم. خودم تعجب میکنم از حالم. شاید و حتما چون که به سیدالشهدا ربط داشته ناراحتم کرده... اهل بکاء بر حسینت بوده... و عازم کربلا... پیش خودم می گویم چه حسرتی... چه حسرتی چه حسرتی بر جان آدم می نشیند که چهار روز قبل رفتن به کربلا پر می کشد و حتما هم الان جسمش و جانش همان جاست...

.

مامان خورش بامیه درست کرده است. دایی همچنان که مشغول خوردن است می گوید اهوازی ها و عراقی ها بامیه زیاد می خورند و اصلا خورش قیمه شان را می کوبند و با گوشت و روی برنج می ریزند. یکهو نطقم باز می شود با هیجان می گویم : " آره تو اربعین هم ازین خورش قیمه ها زیاد می دادن... ما اولین غذایی که تو شروع پیاده روی قبل رسیدن به ستون ها.. بعد نماز ظهر تو گرمای ظهر خوردیم همین بود..." با هیجان بیشتر و بیشتری از مزه ی بی نظیر این غذا برای مامان می گوییم که می پرسد حالا خوشمزه هم هست؟!  اینجا هم قرابت من و دایی و لبخندی که بینمان چند لحظه مرتب رد و بدل می شود بخاطر سید الشهداست...

.

رو به بابا می کنم که کی قرار است کربلا بروید؟ می گویم حسین آقا گفته که دیگه اربعین منو نمی بره میخواد قبلش یه بار ببرتم کربلا که دیگه اربعین نمی بره... خودم میگم و خودم دوباره بغض می کنم. با خودم می گویم هر چه بخواد دل حسینم را نرم کند، یاد آوری مریضی سخت بعد اربعین که طاقتش از حال بدم طاق شده بود نمی گذارد ... با خودم می گویم اصلا مگر می شود حلاوت یک کربلای معمولی جایگزین پیاده روی اربعین شود؟...

.

غذایم تمام شده. به بغض توی گلویم فکر می کنم. به پریشانی سال قبل که هنوز کربلا رفتنمان معلوم نبود. به حال ِ خوب خانه ی پدری ام فکر میکنم. من مطمانم از حالِ ِ خوب خانه است که اینجا راحت تر بغضم می گیرد. راحت تر آرام می شوم شاید .. نمیدانم. اما میدانم تک تک نماز هایی که در یک خانه قضا شود و یا تک تک مشاجره هایی که اتفاق می افتد و حتی تک تک در دل ناراحت شدن ها از هم، بر حال ِ خانه اثر می گذارد و حالا که از زندگی مامان و بابا اینهمه سال می گذرد و مثل ما جوانان اولِ راه بهم گیر نمی دهند و مامان مدام قرآن میخواند و بابا .... همین ها حال مرا اینجا بهتر می کند. فرقی ندارد به قدمت خانه، که اگر بود باید خانه ای که 20 سال من درش بودم و بیشتر مامان و بابایم مدثلا حال بهتری می داشت و این خانه که مدت کمتری ست در آن اقامت داریم حالِ کمتری...

.

خواستم این حال ِ مساعد را بنویسم تا یادم باشد یک روزی یک جایی گاهی لحظه ای حال خوبی با اسم کربلایت بهم دست میداد... یک بغضی ناچیز گلویم را از دلتنگی می فشرد... شاید به برکت همین حالات ِ کم یاب ِ پر اشکال، لحظه ی مرگم سایه ی تان را روی بیچارگی ام بیندازید و بگویید این زن گاهی دلش تنگ مزار ما می شد.. هرچند ناخالص هرچند پر از گناه...

 

من تو رو دارم...

جمعه, ۱۸ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۴۸ ق.ظ

اینکه میخواهم در غار تنهایی ام فرو روم و هم اینکه باید هوای خانه را و مهم تر از آن مرد خانه را داشته باشم... چه حالت های جالبی را آدم تجربه می کند!

.

.

تا بهم میریزی فورا دل آشوبه میگیرم... آنقدری که جسمم ضعیف می شود. اینهمه اتصال دل، برای منی که دنبال استدلالم! 

.

.

ذهنم درگیر تا بیست و پنج سال آینده است و وضعیت اسراییل!  اینکه اگر مژده ی ظهور باشد و من حالا کجای این سرزمین پر از چاله مفید می شوم؟

.

گاهی با خودم می گویم اگر ما شما را نداشتیم...وای از بنی آدم...

وقتی ذهنم متمرکز این می شود که زن طراز انقلاب کیست؟ زنِ دل شاد کن امام کیست؟ چقدر سختی های ظاهری آسان می شود و چقدر دغدغه های فراتر از این چند روز...

.

.

خدایا ما رو فهیم و عامل و موثر برای دین کن...


پارادوکس؟

سه شنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۵، ۰۱:۳۵ ق.ظ

زن تمام نیازش را در چشمانش میریزد و خیره ی مرد می شود.

نمیخواهد جلویش را بگیرد.

و هم

میخواهد کمی در آغوشش شب را به صبح برساند. 

.

سکوت

اشک

فکر درگیر

آخرین شب رمضان 

وضعیت: از دست داده ام و بدست نیاورده م ام تو را...

.

عامیانه... ارحم عبدک الضعیف: میشه منو ببخشی خدا؟ من اصلا بلد نشدم جلو نفسمو بگیرم. بلد نشدم هنوز... 

.

.

دارد دومین سال از بهار جوانی ام هم تمام میشود...

یا هادی...

جمعه, ۱۱ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۰۱ ق.ظ

ازین می ترسم که خمیرم شل بشه شکل بد بگیرم.

خدایا چنان بچلون منو که سفت به خودت بچسبم.

البته میدونم که طاقت چلوندن هاتم ندارم...

هاربُ منی الیک...

من طاقت یعقوب ندارم، بغلم کن..

پنجشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۵۷ ب.ظ

مامان پیام میزنه که راست میگن کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره! حکایت توِ.

.

جواب نمیدم. خودمو به بی خیالی میزنم. هرکاری میکنم که عمق ناراحتی مو بروز بدم نمیشه. میخوام مثل خودش عمل کنم. بازم انگار جواب نمیده. زنِ های و هوی کن نیستم پس چرا خودمو در میندازم که شبیه ِ وقت های عصبانیت یه مرد نشون بدم؟ از بن بست خوردن حرکاتم بی اعصاب تر میشم! سعی می کنم از جملاتی استفاده کنم که یه مرد وقت عصبانیت نشون میده ولی فایده نداره. مرد ها کله گنده تر و بی مهاباتر از ما زن هان در هـــر حالتی.

.

.

امشب شده. دلم داره از جا درمیاد که الکی هم که شده زنگ بزنه منم با سردی جواب بدم ولی صداشو بشنوم. دلم داره خفه میشه برای اینکه تلگرام رو باز کنم ببینم اسمش تو صفحمه. مداحی پریشب اش رو به بهانه اینکه مامانم هم بشنوه پِلِی می کنم. دلم تنگ تر میشه. عجب غلطی خوردم! من هیچ وقت تو این 21 سال آدم قهر کن و ثابت موندن پای قهر نبودم! از وقتی خودمو شناختم از قهر بدم میومد و حالمم از این حرکت بهم میخورد. اگرم تو خونه قهر میکردم به شب نرسیده آشتی می کردم. میگفتم هیچ چی ارزش نداره. یکم باشعور تر بودم بچه بودم! یکم که چه عرض کنم! هنوز شبانه روزم نشده که حرف نمیزنم. هنوز گرمای نفسش صبح کنار گوشم روی صورتم مونده...

هرچی بیشتر میگذره بیشتر میفهمم که تمام اختلاف نظر های بین زن و شوهر موهبت خداست و وسیله آزمایش صبر و مبارزه با نفس...

هزاری هم که مجرد می موندم و برای مامانم تو خونه ظرف میشستم و حرف بابامو گوش میکردم به اندازه یک بار صبـــر کردن و تحمــل کردن و مبارزه با این اخلاق های پلید وجودم برابر نمیشد که نمیشد...

فقط تو روابط ِ زن و شوهرِ که با تمام محبت بین مون موقع ناراحتی ها ارزش کل زندگی و رضایت خدا رو از بالا به تموم اوقات تلخیا ترجیح میدی. نه اینکه کبک باشی و سرت تو برف و معنی ساختن هم این نیست! ساختن یعنی با هر اختلاف نظر چشمت به زندگی باز تر بشه. بیشتر بدی هاتو بفهمی. ما هیچکدوم انقدر از خودخواهی هامون هنوز پایین نیومدیم که اگه محبت کردن شوهرم به من روزی کم شد ، ناراحت نشم...

.

.

میشینم به سی دی گوش دادن خودم خودمو مسخره کردم. مگه همه چی تو کتابا و سخنرانیاس؟ نصف بیشترش جسارت خودخواه نبودن تو روابط مشترکِِ.

والسلام.

یا انیس...

پنجشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۳۰ ق.ظ

فکر میکنم هرکه در مجردی بامش بیش....در متاهلی برفش بیشتر...

اما این شاید فقط یه تخمینه با فکر ناقص من...

که کاش دستم را از دامان شهدا دور نمی کردم....

که کاش....

#بهای_وجود...

اقا مصطفی ها...

دوشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۵، ۰۸:۱۲ ب.ظ
بعد نماز کتاب اقا مصطفای احمدی روشن را از روی میز پذیرایی که چند وقتیست آنجا بوده برمیدارم و با حالتی بی تفاوت می گویم میخواهی این کتاب را برایت بگذارم فردا سرکار بخوانی؟ اصرار نکردنم را که میبیند قبول می کند.
ظهر هم گذشته و عصر شده. یک جلد دیگر از کتاب یادگاران اقا مصطفی را دارم. برمیدارم و شروع می کنم به ورق زدن. چقدر دلم می گیرد. 
چقدر اسم مصطفی برایم عزیز بوده! روزی اقا مصطفی چمران که به هوای آن جمله اش مرا می پروراند و روزی دیگر با این اقا مصطفی و نقطه مشترک هر دو جهاد علمی...جهاد اخلاقی... اخلاص...
دلم میگیرد. با خودم می گویم چقدر با خودم قرار ها گذاشته بودم که شبیهتان شوم. عکس اقا مصطفی چمران را بهمراه آن نوشته معروف زیر میز تحریرم گذاشته بودم که هنگام درس قوت بیشتر بگیرم. کتاب یادگاران را به عالم و ادم معرفی میکردم که ازش جدا نشم. میرفتم سر مزارش و قول هایم را تکرار می کردم. میگفتم دستم را بگیرید. چقدر یک لحظه حس خسران بهم دست داد...
سی خرداد آمد و رفت، بیست و هفت دی -اگر اشتباه نکنم- هم رفته است. هنوز برایم مهم است متفاوت بودن این روزها... اما فعلا فقط برایم مهم است!
دیشب که پناهیان گفت به شب بعد فکر نکنید و مثال کشتی وسط دریا که دارد غرق می شود را زد و گفت اینجور خدا را صدا کنید دلم قرص تر شد به حیّ بودنت.
انگار داری دعایم را اجابت می کنی. دارد غصه ی تمام شدن ماه مبارکت را می خورم...
این غصه برای منی که از برکت این ماه و زیبای اش انقدر دور بودم با ارزش ترین اتفاق است...
این همه راه راست برای رسیدن به تو
چرا لنگ می زنیم ؟
همان پای ِ رفتنمان زخم شده به گمانم... 
همان جدیت در رسیدنمان...
باید درین شب ها فقط بگوییم الهی بالحسین قوّ علی خدمتک جوارحی . . .


+ وقتی میبینم دعاهایت دارد به مطلوب امام بودن نزدیک می شود...
++ گر صبــــــــــــــر کنی ...