لا حول و لا قوه الا بالعشق

لا حول و لا قوه الا بالعشق

بسم الله

ن و القم و ما یسطرون.
.
.
قصد از نوشتن آرامش است..
.
جایی برای نوع دیگری از بودنم.

***حبـــــُّ الـحُســــــــــــــین***

۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

باز هوای حرمت ارزوست..

سه شنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۵، ۰۱:۵۸ ق.ظ

مامان می گوید شاید ارتروز گردن گرفته ای. انقدر راحت می گوید که انگار سرماخورده باشم. ترس میریزد یکهو به جانم. دوست ندارم جزو زنانی باشم که مدام مریضند.

مینشینم. به شهرزاد دیدن. اولین سریالی است که محتوای فیلم انقدر جذبم کرده است منی را که از فیلم دیدن دور شده بودم. اولین بار رفتم سی دی اصلش را خریدم که تا قبل مشهد قسمت اخر را هم ببینم ولی باز نمی کند. سرم درد میکند حمام هم نرفته ام و باید 5 بلند شوم تا منظم بودنم را به اقای همسر ثابت کنم که انقدر سفارش مرا به خودم نکند!

ته دلم فکر میکنم به اینکه اگر این درد گردن و کمر بخاطر این فشارهای عصبی باشد واقعا بدجور سوتی داده ام. دنیا انقدر ها ارزش جوش خوردن ندارد که سر 20 سالگی درد ستون فقرات به سراغت بیاید و با هر مریضی بهت بگویند ضعیف شدی! عصبیه! 

از همان هفته گدشته که 5 روز سرکار بود من عمیقا به دوران مجردیم رفتم به شب جمعه هایی که جز ذکر ارباب روی لب ها نبود ..

با اینکه مریضی بعد اربعین بدجور رسم را کشید و اثارش هنوز روی بدنم ماند اما شیرینی اش به ادم جرات دوباره ارزو کردنش را می دهد

هوای کربلا دوبره زده به سرم. یک سل شد از کربلای 94... از ان روزی که دل سیر در حرم عملدار راه عباس شدن خواندم و نماز قضا و خیره شدم به ضریح ... اصلا انگار گاهی نسیم خنک محوطه ضریح گاهی بهم می خورد!

دعوتم نمودید... گفتید بیاییم پابوستان... خودم را گم کرده ام انگار و هر چند وقت خودم را پیدا میکنم و ... .  راستش انگار نمیفهمم. شما بگذارید به حساب اینکه من همیشه گیر میکنم به وظیفه ام به انتظاری که به قول مامان خدا از هرکدام ما دارد..

خودمانیم! من که میدانم مشکلم کجا بوده تا حدودی...  بیایید خودتان رام کنید این زنی را که کم کم باید به مادر شدنش فکر کند...

مادر شدنی که می خواهد نباشد ا نبیند بچه اش شبیه اینی بشود که الان روبروی لپ تاب نشسته است!


اعوذ بالله.....

بالله..

به اغوش پر از پرده پوشی ات...

به الله بودنت پناه می برم... از شر شمر درونم...

یا سریع الرضا..

سه شنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۵، ۰۱:۳۵ ق.ظ
این ترس از گردن درد و ترس بیدار نشدن و بهم ریختگی خواب همه باعث شد الان بنویسم

اشفتگی ام را شمایی می دانی که دعوتم کردی...

زن طراز انقلاب بودن را نشانم بده و مرد عملم کن در این راه پر از سنگ لاخ...

دلم به همین رضا بودنت خوش ست..