لا حول و لا قوه الا بالعشق

لا حول و لا قوه الا بالعشق

بسم الله

ن و القم و ما یسطرون.
.
.
قصد از نوشتن آرامش است..
.
جایی برای نوع دیگری از بودنم.

***حبـــــُّ الـحُســــــــــــــین***

آخرین مطالب

۱۰ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

جان!

جمعه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۴، ۰۵:۳۳ ب.ظ

حرارت دست های چروک خورده اش که دستانم را سفت فشار می داد را، هنوز گاهی حسش میکنم...


یا آه..

یا دست بکش از من و از خویش برانم؛

يكشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۴، ۰۲:۲۰ ق.ظ

حالی که امروز داشتم سر کلاس 

اصلا بوی خوبی نمی دهد

کاملا فهمیده ام حال زهرای درونم بد شده است. نمیدانم چرا با اینکه خودم را گول زدم باز هم حالم جا نیامده است. این نشانه ها دارد عذابم می دهد. من با خودم چند چندم خدا؟ چرا حس میکنم اینقدر عوض شدم؟ نکند مشهد هم بروم و باز.... وای... نگذار پوست کلفت شوم. تو را به مادرمان قسم که پوستم را بکن اما نگذار اینجور بمانم. خودم را دوست ندارم. هرقدر تلاش کنم کاردستی درست کنم و دستبند بسازم و تیرامیسو درست کنم و کیک بستنی، هیچکدام جوابم را ندادند. نشانه اش را هم امروز دیدم که بجای بلند شدن ، حتی تکان هم گویی نخوردم... 


یا تنگ در آغوش بگیرم که ب م ی ر م . . 


یا آه...

الو سلام

يكشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۴، ۰۲:۰۰ ق.ظ

عادت یعنی کلافگی الان

نه پیامی نه صدایی نه حرفی...

قبول کن که نمیتونم دست از دوست داشتنت بردارم 

تا امشب نمی دونستم عادت به شنیدن صدات قبل خواب یعنی همون لالایی...


بمیر دل!

+که حتی از تو چشماشو یه لحظه برنمیداره

زن

يكشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۵۷ ق.ظ

من حالا همون جایی رو تجربه کردم بعد 4 ماه که باید بلند شی خودتو گول بزنی بری دنباااااال خوشبخنی

حالا دیگه برام ثابت شده دل واسه شکستنه

دلی که نشکنه دل نیست 

سنگ سیاهه

هنوز هم نمیفهمم ادم هایی رو که با فانتزی ارامش و رمانتیک بودن و همه چی ارومه ازدواج میکنن

زن وقتی زن میشه که بفهمه بار خوشبختی رو دوش زنه

بار صبوری

بار گذشت

زن باید عاقل باشه و پر از احساس...

بار نگه داشتن زندگی از پرتگاه...

اللهم انی شکوت احوالی....


راستی

فاطمیه نزدیک ست...

تهوع

يكشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۴۸ ق.ظ

بچه حزب اللهیا باید بشینن روبرو همدیگه

با صورت برن تو دماغ هم 

انقد یعنی باید همو نقد کنند

بعد یک کلام به طرف میگی اینهمه وسییله تو لیست جهازت لازمه واقعا؟ میخواد بمیره که چرا بهش حرف زدیم

از زمین تا خود خدا هم ادعاشه

خاک بر سر ما با این ازدواج هامون

همه چیو دین میدونیم غیر ازدواج

دخترا مثه خر رفتن تو برف

نمیفهمن چی داره سر پسرا و دخترای دیگه میاد از شدت خرجا

بعد میگن چرا فساد زیاده

برای همین حلقه 10 میلیونی شماست عزیزم

برای تر زدن تو خرید هامونه

برا اینه که تو ازدواج که میفته دیگه یادش میره چند ساله داره امام درس میده!!!!

سراغ اتلیه 3 میلیونی رو میگیره

تا زیر لیوانی هاشو تو جهاز میخره و رنگشو ست میکنه با پرده اشپزخونش

بعد میشینه زر هم میزنه

که وا اماما

عامل اصلی غیبت خودماییم به والله

استفراغ!

يكشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۴۰ ق.ظ

روسری مشکی لبنانی بسته

کنار دو تا مرد که پشتش بهشونه

چادرش افتاده رو دوشش

موهای صورتش هنوز صاف و اتو کشیده س!

داره با موبایل حرف میزنه 

اخر حرفاش میگه: ok ok!

به انگشتر تو دست راستش نگاه میکنم. نمیدونم عقیقه یا در. 

ولی حالمو بد می کنه

ازینجا که منم

جمعه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۴، ۱۰:۱۹ ب.ظ

لعنت به چشم هایی که هم دلتنگ می شوند هم سرخ

دستمو بگیر.

دنیا سخته ولی ارامش باید داشته باشه کمی

سکوت

جمعه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۴، ۱۰:۱۵ ب.ظ

مثل شراب می مونه

حلقه وصل

پنجشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۴، ۰۹:۰۶ ق.ظ

اصلا باید قربان صدقه ی تمام اختلافات بین زن و شوهر رفت و تمام دلخوری های بین این ها را نوش جان کرد

بارز ترین لطف خداست به ادمی این اختلاف ها و دلخوری ها!

انگار کن خدا خاکشیر وجودت را هم زده و بدی هایت را آورده روی لیوان تا قشنگ ببینی شان!


الحمدلله

یا فاطمه الزهرا بنت رسول الله... یا حجه الله علی خلقه... یا سیدتنا و مولاتنا....یا سیدتنا و مولاتنا...یا سیدتنا و مولاتنا...

عطر نرگس...

دوشنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۴، ۰۷:۵۴ ب.ظ

بسم الله

چه کنم دست خودم نیست که گاهی نوشتن از کفم می رود شاید باور نکنی مدت هاست هم اینترنت خط را یادگرفتم چجوری به لبتاب وصل کنم هم لب تاب چند وقت است که در خانه ی مان چمباتمه زده! از کجای احساس این روزهام بگم؟ از حال غریبی که به هدی دارم و میدونم داره به روزهای ارامش ولی سختش نزدیک میشه ولی من هنوز درک نکردم فلسفه ی دوری هدی رو.. دلم لک زده برای گپ و گفت هامون برای اینکه دوباره بهش بگم رفیق دلم! اصلا بعضی رفاقت ها خاصن. هیچ جوره نمیشه وصفشون کرد. شاید جمله ای برای نوع رفاقت با ساجده پیدا نکردم که گفتم بهترین رفیق و جمله ای برای رفاقتم با هدی. که خودت میدانی برکات این رفاقت ها را... دلم برای یک کوفت گفتن هایش تنگ شده دلم برای فهمیدن حالم توسطش..برای فهمیدن حالش.. دلم برای "خودش" تنگ شده. برای یک قرار ساده ی بی ریا تو کراسه ی کوفتیده با یک چایی "دورچین" و هدیه هایی مه بی مناسبت و با مناسبت برای هم می گرفتیم... حالا انقد روز است که درست و حسابی ندیدمش که از دستم در رفته اخرین باری که کادو دادمش کی بود.. میدانم سرش شلوغ است.. اخ.. بگذریم...

روزهایی که بعد نماز صبح نمی خوابم و اگر بشود حدیث کسا میخوانم و آب یس و بعدش رادیو معارف را روشن میکنم و سراغ کارهایم می روم را دوست دارم. خانه بودنم را دارم دوست میدارم! اینکه اولین کارم می شود سراغ آشپزخانه رفتن وبا عشق تمیز کردن خانه ی دومم در خانه! با دقت تمام لک های گاز را میگیرم. روی اپن را با ظرافت تمیز میکنم. رادیو معارف مثل همیشه برنامه اجرا میکند. تلویزیون دیگر اغنایم نمیکند. مزخرف تر از همیشه شده. معلوم نیست چه به خورد مردم می دهند که اینقدر زندگی نکردن بلدند همه! دقیقا شده ام مثل مامان! ردپای برخوردهای مامان را درخودم میبینم و میگویم الله اکبر ازین همه شباهت مادر و دختر! گاهی هم می ترسم که شبیه مادرم باشم و گاهی هم خوشحال می شوم. نوستالژی های با نمکی دارد اخه برایم... ظهر می شود و نماز میخوانم. پنجره ی آشپزخانه را باز میکنم. یاد روزی میفتم که باذوق گل نرگسم را روی پنجره گرفته بودم و از جهات مختلف با حلقه ام ازش عکس میگرفتم! اولین بارم بود در عمرم که گل نرگس داشتم! یاد حرف فاطمه میفتم همش. یادمه که قبل عقد بهم گفت حرف بقیه مهم نیست تو حلقه خریدن، امیدوارم تا اخر عمرت وقتی حلقه تو نگاه میکنی عشق کنی که صاحب داری! اون موقع زیاد نفهمیدم چه میگوید ولی الان چرا... حلقه ام از بس ساده بود هیچکس از خانواده ام خوششان نیامد و کلی تو ذوقم هم زدند ولی من با عشق بهش نگاه میکردم چون با عشق مورد علاقه مو خریدم! بگذریم.

امروز صبح هم بعد نماز صبح نمی خوابم . از خودم خجالت میکشم. از خدایم بیشتر... که نماز صبح هایم دوباره دارد به اخر وقت نزدیک می شود. بعد نماز مامان میرود خانه. دیشب هم یکی از همان شب هایی بود که حسین نبود و شب بدون اغوشش برام صبح شد. فردا شب مهمان داریم و این بار مامان اینای خودم. تجربه شد برایم که کارهایم را روز قبل بکنم. ناهار را با ذوق میگذارم و رادیو معارف با بعد از چرخ زدن در کانال های تلویزیون روشن میکنم. زیاد نمیگذرد که میاید به خانه. کمی بعد از صبحانه می رود خرید ها را بکند و من از همه جا بی خبر میروم سراغ ژله و سالاد درست کردن که مثل سری قبل موقع مهمونی نفله نشم. از در میاد تو. خوشحاله. میگه حدس نمیتونی بزنی چی خریدم. دوباره میره و میاد بالا در رو باز میکنم یهو دلم خالی میشه. اینهمه نرگس!.............................. مست میشم!

تا پنج دقیقه نمیتونم حرف بزنم! ته دلم غصه میخورم نکنه الان انقد گل خریده دیگه تا چند وخ برام گل نخره!!!! یعنی بدترین فکر!! که خودمو لوس میکنم و میگم اگه زود خشک بشن چیییییییی؟؟!!! ای خدا شکرت...

ناهار اماده میشه. تا این ناهار ما تموم بشه صد نفر زنگ میزنن میگم جواب نده ولی میگه از سرکاره. خوشحال میشه. لبخند پهن میشه تو صورتش. تلفن رو قطع میکنه و اتفاقی که فکر میکردیم فقط و فقط باید خدا کمک کنه تا رخ بده ،افتاده! هنگ میکنم. صبح...گل نرگس... خبرخوش... چه روز خوبی .. میگه برم سجده شکر کنم؟ میگم من کی باشم که بگم. دلم میگیره از بد بودنم اینهمه... ته دلم دم ظهر لرزید . اقای فرحزاد تو سمت خدا گفت امام صادق گفتن تحت هیچ شرایطی از ما روتون رو برنگردونید.... دلم اون موقع لرزید... گفتم با همه روسیاهیم... چشم.... 

بوی نرگس کل خونه رو پر کرده

یکی از بهترین روزهای زندگی مشترک بود شاید.

باباجونم .قربونت برم که همیشه حرفات تو گوشمه. 

بگو: هذا من فضل ربی....

الحمدلله الحمدلله الحمدلله