لا حول و لا قوه الا بالعشق

لا حول و لا قوه الا بالعشق

بسم الله

ن و القم و ما یسطرون.
.
.
قصد از نوشتن آرامش است..
.
جایی برای نوع دیگری از بودنم.

***حبـــــُّ الـحُســــــــــــــین***

محبوب ترین مطالب

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

26 روز

شنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۴، ۰۳:۱۰ ب.ظ

غول کارها شکست!

مبل و میزناهارخوری


دارم نگاه کلی میکنم. در مقایسه با زهره خیلی خوبم ولی خب ملاک همان رضایت شماست...حضرت صاحب..


بعضی تنهایی ها حتی بعد ازدواج هم پر نمی شوند. شاید همان نهنگی باشد که اقیانوس خاص خودش را دارد و مدام در سینه ادمی می تپد. 


کتاب شهدا را تقریبا تمام کرده ام. باز هم حس کمبود دارم. اصلا هم عجیب نیست! حداقل خوشحالم که میدانم که نمیدانم خیلی چیز ها را.

20 ساااال از زندگی ام گذشت. یک ماه است وارد سال جدیدی شدم. دلم خوش است به اینکه کار خانه جهاد است.. پیامبر چه خوووب در خال زده ست..


فکر کردن به کلاس مسایل نوجوانان و برخورد با استاد سه نقطه عذابم میدهد. قرار بود در تابستان بروم مطالعه تاریخی کنم. که بتوانم جوابش را بدهم. در گوشی میگویم که حتی گاهی می لرزم از ترس جواب نداشتن.. ایمانم را تقویت معجونی لازم است و فکرم را هم..

از اینکه هدی از دستم ناراحت است ناراحتم ولی فی الحال فقط مجبورم ناراحت باشم تا فرصت شود ببینمش.. ساجده را هم..


رفته بودم علیمحدی 

فلانی بهم میگوید زهرا سادات چه زود ازدواج کردی. میذاشتی از بسیج بهره برداری میکردی کمی.

در دلم حس بد نسبت به برنامه های بسیج و این دست افکار دست میدهد اما مثل همیشه رد میکنم و برایم مهم نیست. کاش در علیمحمدی این ضعف وجود نداشت. 

گفته بودم چهله ام خراب شد؟

دلخوشم به صلوات هایی که نذر کرده ام...



+حرف فاطمه روز به روز بیشتر دارد خودش را نشانم میدهد. 

.

.


ذنوب التی تغیر النعم

جمعه, ۶ شهریور ۱۳۹۴، ۰۶:۰۸ ب.ظ

سه کارت قرمز


اخراجم نکرده ای!؟


همیشه وقتی خیلی به خودم فشار میاوردم مرا بار حمانیتت ارام میکردند. 

حالا عین این سه مرتبه که یقین دارم کارت قرمز گرفته ام نه زرد، سریعا غلط کردم را بر زبانم جاری میکردم. منی که یادم نمی اید این جمله را حتی به شوخی به کسی گفته بوده باشم.


خودم هم میدانم سر نزدن به آن دفترچه سبز رنگ سیر نزولی دارد برایم رقم میزند.. 

اما هرچه که باشد، هر ادمی که شده باشم، هر وقت رو زدم به درگاه اهل بیتت، دست خالی رهایم نکرده اند.

نمونه اش هم در بازار مبل!

ای جانم به فدای امام رئوف و خواهرجانشان...


اینکه زندگی جهادگرانه کردن "سخت" است را میدانم. بدی اش این است که در خودت تنبلی و کم کاری و کم اطلاعاتی ببینی و شاید سخت تر شیوه ی پیاده کردن آرمان هایت در زندگی...

راستش را بخواهی من از همان اول هم اعتقاد داشتم که "زن" زندگی را تغییر میدهد. هرقدر هم زن داداش و مادرم بگویند بالاخره خود شهدا هم ادم های درستی بودند من از موضعم پایین نمی ایم. چون همان شهدا را خانم هایشان میتوانستند زمین گیر کنند. 

از دور دارم بلف میزنم که اره! برو ، من هم خانه مادرم نمیروم. انگار نه انگار همین چند شب پیش دلم لرزید از نبودنش و تنها ماندنم. گاهی خیلی شجاع می شوم. اما همیشه استقلال داشتن را دوست داشتم. شاید برای همین کله شقی میکنم و میگویم خانه مادرم نمیروم. تا باشد پیاده کردنش...

زهرا!

خیلی عقبی! خیلی...

حس خوبی نسبت به خودم ندارم در این مدت. همه همتم شده بخیر گذشتن و به بهترین وجه تمام شدن مراسم عروسی. همتم هم در دعا کردن و انجام واجبات و ترک محرماتم خلاصه میشود که خودم وضعم را میدانم. 

امام ِ خون م کم شده. نوشتنم هم...

یک جور بدی کلافه ام که فقط با فکر کردن های اخر شب و مطالعه و رسیدن به حساب کارهای روزانه ام بهتر میشوم. 


احساس میکنم خیلی وظایف روی دوشم است در اینده. 

کمک به هیئت شان..

ارتقای اخلاقی..

درسم..

خانوم ِ خوب بودنم.

و شاید در یک جمله همان بانوی طراز انقلاب شدن...


آرمان... تنبلی... باور... ظهور...

31 روز

دوشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۴، ۱۲:۴۵ ق.ظ

بسیجیه

ازش مقادیری از جهازشو می پرسم. ایرانی بودنش، ساده یا تجملی بودنش. اصلا مکانی که خانه گرفتند. تالاری که جشن گرفتند. بوی خوبی نداشت. مراسم قبلی اش را هم که رفته بودم با دل اشوب برگشته بودم. 

میخورد توی ذوقم. حس میکنم انگار یک مشت ادم های به درد نخور را خدا ریخته داخل یک کیسه و دارد با این چیز ها ارام ارام امتحانشان میکند. به خودم میخندم که جزوشان هستم. انگار میکنم اصلا او که جهازش فلان بوده و فلان ، ادم نیست درین امتحانات! 

دلم میگیرد. حس میکنم واقعا به درد نخور بودن رو...

من فکر میکنم مهمه! تک تک چیزهایی که خریده میشه مهمه... نگاهمون اینو میگه... نمیفهمم چرا یکی مثل من اینجوری جهاز میبره بعد من با وجود تمکن مالی خانوادم دارم خودمو زیر انتخاب ساید یا ساده له میکنم!! 

به قول فاطمه اون موقعی که دنبال فهم اینجور چیزا بودم باید فکر الان رو میکردم! مزاححح...

هی با خودم میگم منم که ادم نیستم. اگه من دارم کار درستی میکنم پس چرا فلانی که این کارا رو نکرده از من بهتره؟! اگه من دارم کار غلطی میکنم که خب خدا جون دمت گرم کرمتو!

ولی شک ندارم به نگاهم. حداقل تکلیفم با این یه دونه روشنه. 

میدونی دارم توی لحظاتم ظرفیت حرفام و عملم رو میبینم. چقد شعار میدادم و الان پای حرف یهو به خودم اومدم میبینم چیزایی که اول نمیخواستم رو دارم میخرم! چیشد مگه؟! 

خاک بر سرم! 

مصطفی شهادت رو جدی گرفته بود....

توی این حال و روز بیش از همه توسل روی پا نگهم میدارد وگرنه روح ادمی ... ارام ارام تغییر شکل میدهد.. 

دوست دارم بعدا نگاه کنم و ....اخخخخخخخخخخخ

نه

چرا بعدا نگاه کنم؟ مگه الان شک دارم؟ 

دوست دارم ولی.... شرک....؟ 

ریا؟

وقتی به عقب برمیگردم دست خدا رو میبینم. دوست دارم شعورم برسه و الانم دست خدا رو ببینم....

دلم گرفت. یه لحظه حس کردم تنهام وسط معرکه. اخ فاطمه کجایی که تک تک جملاتت داره جلوم رژه میره...

من دارم یه جاهایی خطا میکنم. ولی نمیخوام خطام منجر به کارت قرمز بشه. اگه اول کار قرمز بگیرم. چجوری میشه اخه...

من تنها نیستم. بهتر از من بودن که خیلی هم بهتر از من جهاز خریدن... من در برابر اونا اشرافی ام اصن... 

اهااان... کمبود همین نگاه شاید داره بلا میاره ...

.

.


نشسته ایم توی ماشین و کارت ها را سفرش داده ایم. رویم به طرف پنجره ست. میگم بهش حس میکنم هیچی دلخواهم پیش نمیره و تعجب همسر که همه تلاش من اینه شما خوشت بیاد! حس میکنم توی خرید کردن هام یه امام رضا کمه! یه اهل بیت! یه شهید ! یه صلوات برای رند شدن کارا... 

و تاثیرشم دم کفش فروشی دیدم که تو دلم گفتم خودتون گفتید بند کفشتونم از ما بخواید، حالا من خود کفش رو میخوام از خود خود شما!

و در نهایت تعجب سایز پاش پیدا شد و مورد دلخواهش...

حالا فاطمه میگه چهل تا نذر کن اگه چهلت خراب شد...

.

.

قطع امید از همه و دل بستن به خودت رو بازم نشونم دادی اوس کریم...

باورم نمیشه بعد 6 مااااه طلبیدی.....................................................

بغض 

         اشک 

                     هق هق....


لااله الاالله....

چکه چکه...

دوشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۴، ۱۲:۲۶ ق.ظ

یا منور القلوب


بنظرم دارم احمقانه ترین کار را میکنم که ثانیه به ثانیه ی این زمان ها را نمی نویسم. مگر با خودت قهر کرده ای زهرا؟ داری میمیمری دوباره؟


از امروز تا روز شروع زندگی دقیقا یک ماه فرصت مانده و من مشتاق ترینم برای ثبت تک تک لحظات...


از تغییر روند زندگی در مسیر خرید کردن بگیر تا شادی بی نهایت همین امشب....

بی معرفتی ست فراموش کنم این مرحمت را.......